مدرسه و مرگ رؤیای دانشآموزان
به یکی از وبلاگها سر زدم. نوشته بود:
«اگه میم مخالفت نمیکرد هردو بچههام [رو] نمیفرستادم مدرسه و توی خونه بهشون درس میدادم. معلم خصوصی میگرفتم. فقط برای امتحان آخر ترمْ [اونها رو] میبردم مدرسه. ازنظر من همینقدر مدرسه فاقد ارزش هست. مرگ تدریجی رؤیاها در مدارس اتفاق میافته».
این نوشته برایم جالب بود. بنابراین نوشتههای دیگرش را خواندم. نوشته بود: «در خانوادهای مودی بزرگ شدم و رفتم با یه مرد مودی ازدواج کردم. در خانوادهای کنترلگر بزرگ شدم و با یه مرد کنترلگر ازدواج کردم. پس میتونی حدس بزنی چقدر در رنجام».
در فرستهای دیگر نیز نوشته بود: «هر بارْ میمْ که بچهها بیدارن، داد میزنه سر صبحونه. نمیدونم چرا بچگی خودش یادش رفته ... کوفت میکنه صبحانه رو به ما و بچهها. و هر بار این چرخه ادامهداره. چهقدر احمقانهست این چرخه ...».
به گمانِ منِ کاربری که این نوشتهها را خواندم، مسئلهٔ اصلیْ همان خانواده است. هرچند به مدارس کلی نقد وارد است؛ و منتقدان گاهی در این نقدها، افراط هم کردهاند، ولی مسئلهْ ارتباطاتی است. زیرا خیلی اوقات، ارتباطاتِ ما -رفتارهای آگاهانه و حتی ناآگاهانهٔ ما- متأثر از محیطیست که در آن نفسْ میکشیم. اگر آن محیطْ سالم باشد و به آگاهیِ ما کمک کند، ما انسانی محکم، با هویت و باعزتنفس خواهیم بود و البته بلعکس...