جنگ به روایتِ کامنت‌ها و وبلاگ‌ها (۲)

جنگ به روایتِ کامنت‌ها و وبلاگ‌ها (۲)

📖 روایت اول: جنگ و مدرسه| وبلاگِ دریای دلتنگی؛ روای: دخترک

امروز ۰۹ اسفندماه ۱۴۰۴ قرار بود از بچه‌ها امتحان بگیرم. بچه‌ها می‌دونن که خیلی برای کوییزام [آزمونک] راهِ تقلب رو نمی‌بندم! سرِ این مورد، امروز چقدر خندیدیم با بچه‌ها. می‌خواستن تقلب کنن و نمی‌تونستن و بلندبلند به خودشون بد و بیراه می‌گفتن. کلاسِ اول، با خنده و شوخی گذشت. کلاس دوم هم همین‌طور! تا اینکه بعد از امتحان، گروهی که کنفرانس داشتن رو صدا کردم. همین که اومدن برای ارائه، گوشیم زنگ خورد. رضا بود. گفت «صدا [رو] شنیدی؟». گفتم نه! و با [گفتنِ] خدا رو شکر، تلفن رو قطع کردم. استرس گرفتم و رفتم کانالای خبری رو چک کردم. شروعِ جنگ!

از کلاس بیرون رفتم و دستپاچه بودم. رفتم پایین و گفتم «برام خبر بگیرید. من می‌رم سر کلاس. فعلا بچه‌ها چیزی نفهمن!». حالم بد شده بود. بچه‌ها می‌گفتن «خانوم، روزه اذیتتون کرده، حالتون بده». لبخند زورکی تحویلشون دادم.

هنوز چشای شیطون فاطمه که امروز از ته کلاس اومده بود جلو و نزدیک به من نشسته بود، توی ذهنمه. با صداهایی که شنیدیم، دیگه بچه‌ها هم فهمیدن [که جنگ شده] و سریع راهیشون کردیم. فقط تونستم فاطمه رو بغل کنم. با بهت اشک می‌ریخت...

توی راهروی مدرسه، بچه‌ها با استرس ازم می‌پرسیدن «خانم! جنگ شده واقعا؟». نمی‌دونم چند نفرو بغل کردم و سعی کردم آروم کنم. نمی‌دونم چطور گذشت ...

همه که رفتن، مونده بودم توی مدرسه با چندتا از معلمای دیگه. نمی‌دونستیم چیکار کنیم. نتونستم اسنپ بگیرم و پیاده راه افتادم به سمت خونه. یه مسیر طولانی با کفش‌های نامناسب برای پیاده‌روی و استرس و تلاش‌های بی‌وقفه برای تماس با خانواده و دوست و آشنا.

حالا هم خونهٔ بابا اینام. امروز سحر خواب مونده بودم و ترکیب ضعف و استرس، دوباره بیهوشم کرد. حالا هم مدام صدا می‌آد. نگران حال بابام. [نگران] قلب مامان و همهٔ خانوادم.

کاش این اوضاع رو هیچ‌وقت تجربه نمی‌کردم. کاش همون دههٔ ۸۰ و ۹۰ زندگی می‌کردم و تموم ... دلم پیشِ بچه‌های مدرسه‌ست. دلم پیش بچه‌های مدرسهٔ مینابه. دلم پیش خانوادمه. فرداشب قرار بود مهمون دعوت کنم و افطاری بدم. آدم نمی‌تونه برای یک‌ثانیه بعد هم برنامه‌ریزی کنه.

آخ خدا... می‌دونم که هستی و می‌بینی. امشب بعد از نماز، طبق عادت به سجده رفتم تا دعا کنم، نتونستم! گفتم «خدا، هرچی خودت صلاح می‌دونی. من ناتوانم از خواستن و گفتن...».

▪️بعد از روایت

گوشیِ معلم که زنگ می‌خورَد، جنگْ ناگهان وارد دنیای معلم، و بعد از گذشت لحظاتی، وارد دنیای دانش‌آموزان می‌شود. هر دو، در مدرسه و کلاس درس، جنگ را تجربه می‌کنند.

برنامه‌ریزی‌های معلم، زیر سایهٔ جنگ از بین می‌رود و آینده‌اش در هاله‌ای از ابهام قرار می‌گیرد. نه فقط ذهن و روان، که بدنش نیز درگیر جنگ می‌شود. شاید بسیاری از ما متوجه نباشیم که بدنمان هم مانند ذهن و روان، جنگ را تجربه می‌کند. در این روایت، به این تجربهٔ بدنی، اشاره شده است.

متن‌ها و روایت‌ها گاه از دلِ زندگی و بافتِ زندگی متولد می‌شوند. مانند همین روایت و دیگر روایت‌هایی که این معلم، توی وبلاگش نوشته است. با اینکه زندگی سختی را از سر گذرانده، اما جنگ چنان حال و آینده‌اش را تهدید کرده که حسرت سالها و دهه‌های قبل (۸۰ و ۹۰) را می‌خورَد و دلتنگ آن است.

برچسب‌ها: #جنگ
کد نوشته: ۱۰۰۷
پست قبلی
جنگ به روایتِ کامنت‌ها و وبلاگ‌ها (۱)
پست بعدی
مدرسه و مرگ رؤیای دانش‌آموزان
کامنت‌ها (۰)
اولین نفری باشید که کامنت می‌گذارید!
ارسال کامنت